• پنج شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۶ - 2018 January 18
کد خبر: 351041
تاریخ انتشار: چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶ ۱۷:۲۴
دسته: داستان
پرینت
ایمیل

پر زيبا دشمن طاووس



حکایت،حکایت های مثنوی معنوی

داستامهای مثنوی معنوی

 

طاووسي در دشت پرهاي خود را مي‌كند و دور مي‌ريخت. دانشمندي از آنجا مي‌گذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي‌كني؟ چگونه دلت مي‌آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي‌گذارند. يا با آن باد بزن درست مي‌كنند. چرا ناشكري مي‌كني؟


طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي‌خوري. آيا نمي‌بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي مي‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي‌رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي‌گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي‌اندازند. من نمي‌توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي‌آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي‌توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي‌ماند. من نمي‌توانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم.

 

منبع: parsmarket.net




+ 0
مخالفم - 0

منبع: http://www.beytoote.com/fun/fiction-vocal/masnavi4-stories4.html
بازدید: 10

تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0

کد امنیتی
کد جدید




ویدئو

Scroll to Top