• پنج شنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۷ - 2018 June 21
کد خبر: 365394
تاریخ انتشار: سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶ ۱۱:۰۰
دسته: حکایت
پرینت
ایمیل

معجون آرامش



حکایت,حکایت آموزنده,حکایت انوشیروان,خکایت معجون آرامش

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!

گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزء نخست اعتماد بر خدای عزوجل است.

دوم آنچه مقدر است بودنی است.

سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم.

پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.

ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

 

منبع:dastanak.com




+ 0
I_DONT_LIKE_IT - 0

منبع: http://www.beytoote.com/fun/allegory/cocktail2-comfort.html

 

بازدید: 51




Scroll to Top